تبلیغات
رمان های گوگولی ^_^ - قسمت دوم رمان دیوونگی با تو

قسمت دوم رمان دیوونگی با تو

نویسنده: ≧ω≦ԊΕℓI≧ω≦ ♦ شنبه 26 اسفند 1396♦02:30 ب.ظ

موضوع مطلب: رمان دیوونگی با تو
بدو ادامه


ایسان :
اوف مرتیکه پیر خرفت چقدر درس میده
داشتم با خودکارم بازی میکردم حوصلم سر رفته بود
با خسته نباشید گفتن استاد انگار دنیا رو بهم دادن 
همه ی بچه ها رفتن بیرون منم از بچگیم عادتم تی بود همیشه اخر از همه برم بیرون 
الان فقط من و لیلیا و اون دو تا بزغاله تو کلاس بودیم
بزغاله ی اول (ارمین) : داشت با گوشیش صحبت میکرد 
فکر کنم داشت با دوست دخترش حرف میزد 
ارمین : عه عزیزم قهر نکن دیگه 
پشت خط : ..............
ارمین : باشه عزیزم هر چی تو بگی الان میام دنبالت بریم خرید بای عشقم
ایششششش چندشم شد پسره ی گوریل 
بزغاله ی دوم (ارتین) هم داشت وسایلشو جمع میکرد
لیلیا با جیغ : دختره ی الاغ خر گاو احمق پاشو دیگه دیر شد
من ریلکس نشسته بودم حوصله ندارم کیفمو جمع کنم اگه برام جمع کنی پا میشم
لیلیا هم چند تا فحش داد و کیفمو جمع کرد
یعنی نیشم تا بناگوش باز بود
اولین بار بود لیلیا به حرفم گوش میداد با لیلیا رفتیم بیرون و سوار ماشین من شدیم
-------
ارمین :
با ارتین به سمت پارکینگ دانشگاه راه افتادیم
در مازراتی رو باز کردم و نشستم توش 
ارتین هم نشست
استارت زدم و ماشین رو به حرکت در اوردم 
ارتین : بازم شراره (دوست دخترم) قهر کرد ؟؟
من : اوف اره بابا دهنمو سرویس کرد هر سری قهر میکنه مجبورم میکنه کلی پول براش خرج کنم
اگه بخاطر باباش نبود تا حالا صد بار زنده به گورش کرده بودم
ارتین خندید و سری تکون داد
صدای اهنگ رو زیاد کردم
اهنگ به چی زل میزنی از علی یاسینی
این اهنگو خیلی دوست داشتم
به ارتین نگاه کردم سرش تو گوشیش بود و داشت اس ام اس هاشو میخوند
یکم دقت کردم دیدم قاب گوشی ارتین طوسی بود ولی این گوشی قابش مشکیه
به ارتین نگاه کردم نیشش تا بناگوشش باز بود یکم دقت کردم دیدم وایییی
این گوشی منه دست این الاغ
همچین زدم پس گردنش که با کله رفت تو داشبورد
ارتین همینجور که گردنشو میمالید غر میزد : پسره ی یابو گردنم شکست
اگه به مامان نگفتم آشی برات نپختم
گوشیمو از دستش کشیدم و گفتم : پسره ی فضول کسی بهت یاد نداد نباید تو گوشی
دیگران فضولی کنی هان 
ارتین : برو بابا ولی خداییش اس ام اسات خیلی باحال بودن
بعد صداشو مثل من کرد : شب بخیر بوس بوس عشقم 
خودمم خندم گرفت یکی دیگه زدم پس کلش 
باز ارتین شروع کرد ترور شخصیتی کردن جد و اباد من
اخه این الاغ چرا نمیخواد بفهمه جد و اباده من و اون یکیه 
------
لیلیا : 
در رو با کلید باز کردم 
اومدم تو با داد گفتم : سلام بر احالی خانه عشقتون اومد
بابام خندید و گفت : سلام وروجک من
مامان : سلام دخی خله
اشکان (دادشم) : سلام فسقلی
من : فسقلی شینا جونته (با اخم)
اشکان اخم کرد : باز تو به زن من گیر دادی
من : اوه کی میره این همه راهو اون عجوزه هنوز زنت نشده
اشکان : عه مامان یه چیز بهش بگو داره به شینا توهین میکنه
مامان : خو لیلیا داره راست میگه
اشکان اخم کرد رفت تو اتاقش
منم نیشم تا بناگوشم باز بود 
از اینکه من بحث رو بردم
رفتم تو اتاقم و لباسم رو عوض کردم
یه تاپ و شلوارک صورتی پوشیدم
روی تاپ و شلوارکم خرگوش صورتی داشت
انقدر ناز بود که ^^
وجی : خجالت بکش اندازه خر سن داری بعد میای این لباسو میپوشی تازه ذوقم میکنی
اخم کردم به وجدانم : باز تو پیدات شد 
وجی : اوهوم
من : کوفت و اوهوم زود تر بور حوصلتو ندارم
وجی : ایش بی لیاقت من رفتم بای
من : شرت کم
روی تختم دراز کشیدم و به اتفاقات امروز فکر کردم
چقدر اون پسره پررو بود 
باید فردا با ایسان یه نقشه بکشیم حالشون رو بگیریم
یهو یه فکری اومد تو ذهنم
لبخند پلیدی زدم
و نقشه رو برای ایسان فرستادم
اونم لایک کرد و گفت خوبه
با فکر اینکه فردا حالشون رو میگیرم رو تخت دراز کشیدم و
سریع خوابم برد








نمایش نظرات 1 تا 30