تبلیغات
رمان های گوگولی ^_^ - قسمت اول رمان دیوونگی با تو

قسمت اول رمان دیوونگی با تو

نویسنده: ≧ω≦ԊΕℓI≧ω≦ ♦ دوشنبه 23 بهمن 1396♦03:52 ب.ظ

موضوع مطلب: رمان دیوونگی با تو
بپر ادامه :)

ایسان :

تو خواب ناز بودم که ننه ی گرام دور از جون گورخر همیچین لگدی به 

پهلوم زد که استخونام جا به جا شد

ننه : ایسااااااان پاشو برو گمشو دانشگاااااااااه

همچین از رو تخت پاشدم که ننه جان ترسید رفت عقب رفت تو دیوار

- ماماااااان چراااا بیدارممم نکردی

+ دختره ی بزغاله من از دو ساعت پیش دارم صدات میکنم اما تو بیدار 

نمیشی که

بیخیال بحث با ننه شدم دوییدم تو دستشویی

به قیافم نگاه کردم

یااااا حضرت خرررررس

موهام هر کدوم به یه ور پرتاب شده بود اب دهنم رو چونم خشک شده بود

سریع دست و صورتمو شستم

از دستشویی اومدم بیرون خب خب چی بپوشم

در کمد رو باز کردم

یه شلوار جین یخی اوردم بیرون انداختم رو تخت یه مانتوی کرم هم در 

اوردم

با یه مقنعه ی مشکی

سریع پوشیدم کفش کالجم رو هم پوشیدم 

رفتم پایین ننه هم یه لقمه به زور کرد تو حلقم

عاغا من به کی بگم صبحونه دوست ندارمممممم

سریع کلید ماشینمو برداشتم

ماشینم لکسوس بود سریع سوار شدم 

ماشین روشن کردم صدا رو تا اخر زیاد کردم 

اهنگ شراب از پویا بود با خوشحالی داشتم میرفتم سمت دانشگاه

واااااای خاااااک به سررررررم

یادم رفت برم دنبال لیلیا

سریع تغییر جهت دادم رفتم خونه لیلیا 

لیلیا دم در با چشم های به خون نشسته نگاهم میکرد

منم بهش یه لبخند ژکوند تحویل دادم که جری تر شد 

لیلیا : دختره ی بز ،الاغ ، گاو سه ساعته اینجا وایستادم اونوقت تو به من 

لبخند ژکوند تحویل میدی

ایسان خو حالا بدو بپر بالا بریم دیر شد

لی لی هم سوار شد و رفتیم دانشگاه 

اوووووووه چقدر شلوغه الان من ماشینو کجا پارک کنم

اون دور دورا یه جای خالی ماشین بهم چشمک میزد

با خوشحالی رفتم سمتش که یهو چشمتون روز بد نبینه یه مازراتی با 

سرعت پیچید رفت اونجا پارک کرد

منم سریع ترمز زدم

من و لیلیا با هم پرت شدیم تو شیشه

-اییییی سررررم خدا حلالت نکنه صاحب مازراتی :/

از ماشین پیاده شدم با داد گفتم : دختره ی عوضی بیا بیرون ببینم 

یهو دو تا پسر از ماشین پیاده شدن ////:

من رو چه حسابی فکر کردم اینا دخترن ؟؟ 

اخه رانندگی یه دختر که انقدر خوب نیست /:

یه نگاه با عصبانیت به اون دو تا انداختم 

جووووون چه جیگرن

وجدان : خاک بر سرت ندید بدید

-تو خفه وجی جون

وجی : ایششش اصلا من رفتم بای

-عزت زیاد

به لیلیا نگاه کردم اونم مثل من هنگ پسرا بود

یکیشون پوزخند زد گفت : چیه خوشگل ندیدین ؟

من و لیلیا : خوشگل که هر روز تو اینه میبینیم تا حالا منگل ندیده بودیم که 

الان به لطف شما دیدیم 

پسره چنین اخمی کرد که خودمو خیس کردم

چند قدم اومد جلو من یه قدم رفتم عقب

- هوی فاصله اسلامی رو حفظ کن

پسره اخم کرد اومد جلو 

اوف قدش خیلی بلند بود 

منم تو این هیری ویری فقط به لب پسره خیره شده بودم

جووون عجب لبایی داره

تو ذهنم به خودم یه پس گردنی زدم وسط دعوا به لبای طرف خیره شدم 

خاک بر سرم

من با اخم : اونجا جای پارک من بود

پسره : نوچ مال من بود 

من  رو پاشنه های پام بلند شدم که تا گردنش رسیدم 

من : ماااال مننننن بوووود

پسره اخم کرد : میگم مال من بود 

لیلیا : اون جای پارک مال دوست من بوووود

اون یکی پسره : جوجو تو بحث بزرگتر ها دخالت نکن

یعنی قشنگ دیدم لیلیا از عصبانیت قرمز شد

لیلیا با داد : جوجو عمته مرتیکه ی بزغاله ، الاغ ، گاو بیییییب بیبببببب 

بیبببببب بیبببب

حیف که کلاسم دیر شد وگرنه حالتو جا میاوردم سریع رفتم ماشین بیرون 

دانشگاه پارک کردم با لیلیا دوییدیم تو کلاس

رسیدیم کلاس اخیش استاد نیومده بود 

نشستم رو صندلی یهو اون دو تا پسرا همراه استاد وارد کلاس شدن 

منو لیلیا با گریه : نگو اینا تو کلاس مان

اون دو تا منگل هم اومدن نشستن ور دل ما

ایشششش

من ایسان نیستم اگه حال اینا رو نگیرم

همه شروع کردن به معرفی خودشون

اون پسر اولیه همون راننده پاشد

رمین تهرانی

اییییش مرتیکه گاومیش

اون یکی پسره که با لیلیا دعوا کرده بود پاشد

- ارتین تهرانی

اییششششش وایستا ببینم اینا چرا فامیلی هاشون یکیه ؟؟؟

ارمین : زیاد به اون مخت فشار نیار داداشیم

اخم کردم وای من باز بلند فکر کردم

من پاشدم خودمو معرفی کنم :

-ایسان راد

لیلیا هم پاشد :

- لیلیا راد

منو لیلیا دختر عمو بودیم

خود استاد هم خودشو معرفی کرد : 

- من شهرام شهروزی هستم مجردم و ۶۵ سالمه

اخمام رفت تو هم پیر خر هنوز مجرد مونده

استاد پاشد شروع کرد به درس دادن

ای دهنت سرویس چقدر درس میدی اوووووف